دختر ایرونی

دخترایرونی.دخترتهرونی.دخترایرانی.دخترتهرانی.دختران ایران زمین.دختران دانشجو.دختر خارجی

داستان شاگرد بزاز
ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٩  

جوانک شاگرد بزاز ، بی خبر بود که چه دامی در راهش گسترده شده . اونمی‏دانست این زن

زیبا و متشخص که به بهانه خرید پارچه به مغازه آنها رفت و آمد می‏کند ، عاشق دلباخته او

است ، و در قلبش طوفانی از عشق و هوس و تمنا بر پاست . یک روز همان زن به در

مغازه آمد و دستور داد مقدار زیادی جنس بزازی‏ جدا کردند ، آنگاه به عذر اینکه قادر به

حمل اینها نیستم ، به علاوه پول‏ همراه ندارم ، گفت : " پارچه‏ها را بدهید این جوان بیاورد

، و در خانه‏ به من تحویل دهد و پول بگیرد " .

مقدمات کار قبلا از طرف زن فراهم شده بود ، خانه از اغیار خالی بود ، جز چند کنیز اهل

سر ، کسی در خانه نبود . محمد بن سیرین - که عنفوان جوانی را طی می‏کرد و از زیبایی

بی بهره نبود - پارچه‏ها را به دوش گرفت و همراه آن زن آمد . تا به درون خانه داخل شد

در از پشت بسته شد . ابن سیرین به داخل اطاقی مجلل راهنمایی گشت . اومنتظر بود که

خانم هر چه زودتر بیاید ، جنس را تحویل بگیرد و پول رابپردازد . انتظار به طول انجامید .

پس از مدتی پرده بالا رفت . خانم در حالی که خود را هفت قلم آرایش کرده بود ، با هزار

عشوه پا به درون اطاق‏ گذاشت . ابن سیرین در یک لحظه کوتاه فهمید که دامی برایش

گسترده شده‏ خواهش کرد ، فایده نبخشید . گفت چاره‏ای نیست باید کام مرا بر آوری . و

همینکه دید ابن سیرین در عقیده خود پا فشاری می‏کند ، او را تهدید کرد ، گفت : " اگر به

عشق من احترام نگذاری و مرا کامیاب نسازی ، الان فریاد می‏کشم و می‏گویم این جوان

نسبت به من قصد سوء دارد . آنگاه معلوم است که‏ چه بر سر تو خواهد آمد " .

موی بر بدن ابن سیرین راست شد . از طرفی ایمان و عقیده و تقوا به او فرمان می‏داد که

پاکدامنی خود را حفظ کن . از طرف دیگر سر باز زدن از تمنای آن زن به قیمت جان و آبرو

و همه چیزش تمام می‏شد . چاره‏ای جز اظهار تسلیم ندید . اما فکری مثل برق از خاطرش

گذشت . فکر کرد یک راه‏ باقی است ، کاری کنم که عشق این زن تبدیل به نفرت شود و

خودش از من‏ دست بردارد . اگر بخواهم دامن تقوا را از آلودگی حفظ کنم ، باید یک‏

لحظه آلودگی ظاهر را تحمل کنم . به بهانه قضاء حاجت ، از اطاق بیرون‏ رفت ، با وضع و

لباس آلوده برگشت .وبه طرف زن آمد . تا چشم آن زن به او افتاد ، روی درهم کشید و فورا

او را از منزل خارج کرد.

 


 
 
 
 

محجبه ها فرشته اند