دختر ایرونی

دخترایرونی.دخترتهرونی.دخترایرانی.دخترتهرانی.دختران ایران زمین.دختران دانشجو.دختر خارجی

زندگی نامه امام محمد باقر(ع)
ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢۳  

حضرت امام محمد باقر ( ع ) 19سال و ده ماه پس از شهادت پدر بزرگوارش

حضرت امام زین العابدین ( ع ) زندگی کرد و در تمام این مدت به انجام دادن

وظایف خطیر امامت ، نشر و تبلیغ فرهنگ اسلامی  ، تعلیم شاگردان ، رهبری 

اصحاب و مردم ، اجرا کردن سنتهای جد بزرگوارش در میان خلق ، متوجه کردن

دستگاه غاصب حکومت به خط صحیح رهبری و راه نمودن به مردم در جهت

شناخت رهبر واقعی و امام معصوم ، که تنها خلیفه راستین خدا و رسول ( ص )

در زمین است ، پرداخت و لحظه ای  از این وظیفه غفلت نفرمود . سرانجام در

هفتم ذیحجه سال 114هجری در سن 57سالگی در مدینه به وسیله هشام مسموم

شد و چشم از جهان فروبست.

برداشت شده از سایت تبیان

متن کامل را در این جا بخوانید 


 
داستان ازدواج
ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢٠  

ازدواج

        ازدواج

 

 

حیا بود چندانکه یکبار بر زمین افتادکه پیامبر فرمود: خداوند تو را در دنیا و

آخرت از افتادن نگاه دارد..........

 

و غرق در......

فاطمه آمد در حالى که پایین لباسش بر زمین
کشیده مى‏شد.آرام گام بر می داشت

برداشت شده از سایت تبیان

ادامه را در ادامه مطلب بخوانید..

 


 
دختر ایرانی
ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱٩  
 
دختران ایرانی.زنان ایرانی
ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱٩  
 
دختران ایرانی.دختران شایسته ایرانی
ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱٩  
 
دختر ایرانی.دوقلوهای ایرانی.دختران دوقلو ایرانی
ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱٩  
 
زن ایرانی
ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱٦  
 
دختر ایرونی.دختران ایرانی.
ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱٦  
 
دخترایرونی.دخترایرانی.دخترشایسته ایرانی.دختر شایسته
ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱٦  
 
دختر ایرونی.دخترایرانی.دخترشایسته ایرانی.دختر شایسته
ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱٦  
 
دختر ایرونی.زن ایرونی.دختر ایرانی.زن ایرانی.دختران و زنان ایرانی
ساعت ٦:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱٥  
 
 
ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱٥  
 
زن ایرانی
ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱٥  
 
زن ایرانی.زن شایسته ایرانی.زنان ایرانی.زنان شایسته ایرانی
ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱٥  
 
دختر ایرونی
ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱٥  
 
دختر ایرانی.دختر شایسته ایرانی.
ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱۳  
 
دختران ایرانی.دخترایرانی.دختران شایسته ایرانی.دختر شایسته ایرانی
ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱۳  
 
 
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱٢  
 
56زن ایرانی
ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱٠  
 
دختر ایرونی.دختر تهرونی.دختر شایسته ایرونی.دختر شایسته
ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱٠  
 
دختر ایرونی.دختر تهرونی.دختر دانش آموز.دخترشایسته
ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱٠  
 
دختر ایرونی.دختر دانش آموز.دختر تهرونی.دخترشایسته ایرونی
ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱٠  
 
دخترایرونی.دخترتهرونی.دختر شایسته ایرونی.دختران ایرونی
ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱٠  
 
دخترایرونی.دخترتهرونی.دخترشایسته ایرونی
ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱٠  
 
دخترایرونی
ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱٠  
 
دخترشایسته
ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱٠  
 
دخترایرونی
ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱٠  
 
داستان
ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٩  

ظاهرم همیشه عادی و معمولی بود ، البته حجابم کامل نبود . به

خصوص حالا که فکر می کنم می بینم اصلا کامل نبود (خیلی خجالت

می کشم وقتی عکسهای گذشته را می بینم ) .همیشه یک مانتوی

معمولی می پوشیدم با یک مقنعه شل و کوتاه که همیشه مقداری از

موهام از جلوش زده بود بیرون . گرچه از نظر خیلی ها عادی

بود . آرایش هم نمی کردم مگر در مهمونی یا عروسی که اون هم

خیلی کم . خانواده ما معمولی بود ولی هیچکس محجبه نبود حتی تو

مهمونی های خانوادگی هم کسی حتی یه روسری هم سر نمی کرد .تو

گوئی که انگار مقوله حجاب در خاندان ما محلی از اعراب نداشت .

اواخر اردیبهشت 78 (ترم آخر تحصیلم) به یک اردوی فرهنگی –

دانشجوئی رفتیم . حال و هوای اون اردو جوری بود که همه دخترها

می بایست چادر سر می کردند . البته می شد که سر نکرد اما

حکایت ، گر خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو ، اجازه نمی داد که

با همون تیپ همیشگی برم . اصل قضیه رفتنم هم به خاطر علی رضا

بود(همسر عزیزم که یک سال بعدش ازدواج کردیم ) . علی رضا

دانشجوی ارشد بود و یه جورائی با هم دوست بودیم . البته نه

مثل دوستی های این روزها . ظاهر ساده ای داشت ، قد بلند و

خوش برخورد . مدتی بود که اصرار می کرد بیاد خواستگاریم و من

هم در واقع داشتم ناز می کردم . به هر حال با چادر مشکی یکی

از دوستام که برام بلند بود و مدام تو پام می پیچید رفتم

اردو اونم تو اون هوای گرم .

شاید باورتون نشه اما داستان تحول زندگی من از همون جا شروع

شد . در اردو می خندیدیم و چادر و ظاهرمون را مسخره می

کردیم . اما وقتی برگشتم یک حس عجیبی داشتم انگار که دلم نمی

اومد چادر از سر بردارم . یک حس آرامش و راحتی باهاش داشتم .

ولی خوب حتی فکر کردن به اینکه یک روزی چادری بشم هم غیر ممکن

بود ، سرم گیج می رفت وقتی بهش فکر می کردم . به هر حال همه

چیز از فرداش مثل قبل ادامه یافت . من هم با همون تیپ همیشگی

بودم ولی انگار از اون روز یک چیزی کم بود ، انگار لخت بودم

یا اینکه یه چیزی یادم رفته که بردارم . جالبه که بدونید یک

سال طول کشید تا اینکه برای همیشه چادر سر کردم و محجبه شدم .

این یکسال خیلی پیچیده بود و سختی زیاد کشیدم . اما تلاش می

کنم خیلی خلاصه تعریف کنم که چه جوری اون دختر بد حجاب در اون

خانواده بی توجه به حجاب ، محجبه شد .

پائیز همون سال علیرضا اومد خواستگاریم و نامزد شدیم . قرار

شد سال دیگه که درسش تموم میشد تو تابستون 79 ازدواج کنیم .

اولین بار که خانوادش را دیدم برام جالب بود که مادرش و

خواهرش محجبه بودند آخه بهش نمی اومد که چنین خانواده ای داشته

باشه .

هر از گاهی که با مامانم یا زن داداشم تنها بودیم شوخی می

کردم که چادر بهم میاد نه؟!! یا مثلا گوشه روسریم را پیچ می

دادم ببینم واکنش اونها چیه . اما حتی بهم نمیخندیدند . انگار

اصلا متصور نبودند که فاطمه هم می تونه محجبه باشه یا شاید دلش

می خواد . یه چند ماهی این شده بود دغدغه ذهنم و از بد

روزگار با کسی هم نمی تونستم در این مورد حرف بزنم چون همه

دوستام سر و وضعشون بد تر از من بود . تازه به من می گفتند

که تو چرا به خودت نمی رسی .

خلاصه کنم ، به هر حال این گذشت تا بهار 79 که دیگه خونه خاله

و عمو وغیره می رفتیم با خانواده علیرضا که اونها هم با هم

آشنا شن . یه هفته قبل از شبی که قرار بود همه خونه عمه بزرگم

جمع شیم با علیرضا بیرون که بودیم ، با کلی مکث و خجالت برگشت

گفت که چقدر دلش می خواسته زن آیندش چادری باشه . بیچاره کلی

سرخ و سفید شد تا اینو گفت . حرفش را هنوز تمام نکرده گفت که

البته اصلا براش مهم نیست که من چه جوری هستم و همینطوری اینو

گفته . انگار یک بمبی تو دلم ترکیده بود ، اونقدر ذوق کرده

بودم که دلم می خواست همونجا یه چیزی بگم اما ساکت موندم تا

رسیدیم نزدیکی های خونه ما . بدون مقدمه بهش گفتم که من چادر

سر می کنم ولی تو باید یه هزینه ای پرداخت کنی اگر که دلت می

خواد زنت چادری باشه . اونم اینه که به همه میگم به خاطر تو

چادر سر میکنم . حیوونکی گفت که به خدا من منظوری نداشتم

و ... شروع کرد به عذرخواهی . حرفش را قطع کردم و گفتم همین

که گفتم ، من چادر سر می کنم و تو هم باید پشت من باشی و

هوامو نگه داری . خداحافظی کردم و رفتم خونه . اون شب انگار

شوک بودم ، نمی تونستم حرف بزنم . دیگه نمی خواستم به واکنش

خانواده فکر کنم . دل زدم به دریا و فرداش رفتم پارچه خریدم

و دادم خیاطی برام یک چادر مشکی بدوزه و مقنعه چانه دار بلند

و یه مانتو گشاد مشکی تا مچ پا . می خواستم حالا که قراره با

سر برم تو آتیش یکهو و کامل برم . به مامان گفتم که برای

مهمونی لباس سفارش دادم ولی هیچ چیزی در این مورد که چیه

نگفتم ، اونهم خوشحال شد . یکهفته گذشت تا شب مهمونی رسید .

همه حاضر بودند و منتظر من که بریم . حتی داداشم و زنش هم

اومده بودند خونه ما که همه با هم بریم .

یک ساعت بود که من تو اتاقم حاضر بودم اما نمی دونستم چه جوری

باید با اونا رو در رو شم . طفلکی مامانم که نگران شده بود می

گفت فاطمه جان چرا حاضر نمیشی . میگفتم الان میام مامان .

احساس میکردم فشارم افتاده . به هر حال چشمامو بستم و اومدم

بیرون . تصور کنید فاطمه برای اولین بار در 25 سالگی با

مقنعه چونه دار و چادر مشکی و ساق دست و کلاه زیر مقنعه جلوی

همه اونا سر تا پا مشکی واستاده بود . گفتم بریم من حاضرم .

کسی چیزی نمی گفت . همه انگار شوک شده باشن در حالیکه ایستاده

بودند فقط به من نگاه می کردند . مامانم با یک لبخند سرداومد

جلو و آروم تو گوشم گفت : "این چیه !؟" . بی اختیار داد زدم

که من می خوام اینجوری باشم تو رو خدا اذیتم نکنید . یادم

اومد که قرار بود همه چیزو بندازم گردن علیرضا . بی اختیار

گفتم علیرضا اینجوری می خواد منم قراره زنش شم . کار بدی که

نکردم . انگار برق همه را گرفته بود . هیچ کس چیزی نمی گفت .

تو راه بابا گفت فاطمه مطمئنی که می خوای ..... وسط حرفش

گفتم خواهش میکنم هیچی نگید ، هیچوقت . من این جوری می خوام

و این طوری خوشحالم . در سکوت مطلق رسیدیم خونه عمه .

از اینجا دیگه خلاصه میکنم چون اگه بخوام همه اون چیزی که اتفاق

افتاد رو بگم مثنوی هفتاد من میشه . فقط اینو بگم کهاون شب

دو بار به بهونه دستشوئی رفتم گریه کردم . همه جور حرفی شنیدم

حتی نگاهها بدتر از حرفها بود . حیوونکی علیرضا و مادرش که

همه کاسه کوزه ها سرشون شکسته بود ، حالشون از من هم بدتر

بود . بدتر از همه حرفها و نگاهها اینکه توجه همه فقط به من

بود و بس . انگاری کار دیگه ای نداشتند . من هم که لجم گرفته

بود ، حتی چادر از سرم بر نداشتم و تا آخر با چادر نشستم .

یکی از دختر عمه هام که فهمیده بود چه حالی دارم ، دم گوشم

آروم گفت : چادرت را که میتونی برداری . گفتم نه عزیزم می

خوام سرم باشه این جوری راحتترم . با همه اون جو سنگین انگار

تنها پناهم چادرم بود . تازه آرزو می کردم که ای کاش روبنده

هم داشتم که راحت زیرش گریه می کردم و صورت سرخ از خجالتم را

کسی نمیدید .

به هر حال الان نه سال و چند ماه از اون شب میگذزه و من حتی

یکبار هم بدون چادر و مقنعه مشکی از در خونه بیرون نرفتم .

(خودمونیما ، تازه اگه تو ایران جا افتاده بود ، پوشیه هم می

بستم . اصلا کاشکی اجباری میشد. شوخی کردما نگید حالا که

ارتجاعی یا طالبانی هستم ) . واقعا از صمیم دل میگم که از

تصمیم خودم راضی هستم . خیلی از دوستامو از دست دادم . حتی

هنوز هم حرفهای تند میشنوم . جالبه ها ! من هیچ وقت به کسی

نمیگم چه جوری لباس بپوشه ولی خیلی ها در مورد من نظر میدن .

به نظر من قشنگه که هر کسی یه سلیقه ای داشته باشه اما قرار

نیست که این سلیقه را به هم تحمیل کنیم که (البته رعایت حدود

شرعی و عرف واجبه........................

...............................................

برداشت از وبلاگ:http://islamichejab.blogspot.com


 
خبرنگار زن خارجی.زن خارجی.زن خبرنگار
ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٩  
 
دختر ایرونی.زن ایرونی.زن شایسته ایرونی
ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٦  
 
دختر ایرونی.دختر تهرونی.دختر شایسته ایرونی
ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٥  
 
 
ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٥  
 
دختر ایرونی.دختر تهرونی.دختر شایسته ایرونی
ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٥  
 
دختر ایرونی.زن ایرونی.دختر شایسته ایرونی
ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٥  
 
 
ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٥  
 
دختر ایرونی.زن ایرونی.دختر شایسته ایرونی
ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٥  
 
ازدواج ایرانی.دختر و پسر ایرونی.پسر ایرونی.دختر ایرونی
ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٤  
 
دختران ایرانی.زنان ایرانی.دختران دانشجو.
ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٤  
 
دخترایرونی.زن ایرونی.دختران استان قم .دختران دانشجو.دانشجویان قم
ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٤  
 
دختر ایرونی .زن ایرونی.دختر تهرونی.زن تهرونی.دختران استان قم.زنان استان قم
ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٤  
 
دختر ایرونی.زن ایرونی
ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢  
 
دختر ایرونی.دختر تهرونی.دختر شایسته ایرونی.زن ایرونی.زن تهرونی.زن شایسته ایرونی
ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢  
 
 
ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢  
 
دختر خارجی.دختر شایسته .دختران شایسته عربی
ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢  
 
دختر ایرونی .دختر شایسته ایرونی.زن ایرونی.زن شایسته ایرونی
ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢  
 
دختر ایرونی.زن ایرونی.دختر شایسته .زن شایسته .دختر شایسته ایرانی
ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢  
 
دختر تهرونی
ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢  
 
دختر ایرونی
ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱  
 
بنر وبلاگ
ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱  
 
 
 
 

محجبه ها فرشته اند